خرید بک لینک

درباره سایت

دلنوشته های من

آخرین مطالب

امکانات وب

دلنوشته های من

ستاره هاي سربي فانوسكاي خاموش..من و هجوم گريه از ياد تو فراموش..
همينجور كه صداي ابي تو گوشم بود و چشمام گرم خواب بود با هر تكون ماشين مثل گهواره بيشتر و بيشتر تو رويا فرو ميرفتم.. كم كم تكونا كم شد و صداي ترمز به خودم اورد با چشماي نيمه باز كه خيلي سعي ميكردم متمركزشون كنم به جاده خيره موندم به علامت قرمز ايست و نور چراغ ماشين پليس كه وقيحانه ميخورد تو چشمم..شيشه كه رفت پايين سرما تا عمق استخونم نفوذ كرد و چند قطره بارون ريخت رو پلكام.. صداي پدرم كه ميگفت محلات ميريم دخترم اونجا پزشكه و اصرار پليس وقت نشناس براي چك گواهينامه و كارت ماشين.. همينجور كه داشت ميگفت سفر به سلامت چشمامو بستم..كلافه شده بودم خوابم پريده بود.. ابي هم ديگه نميخوند.. احساس ميكردم تو دل اون كوير زير آسمون مفروش از ستاره تنها چيزي كه دلمو آروم ميكنه اميد به روزاي خوب آينده ست به اينكه بالاخره ميگذره.. غبار غم رود حال دل خوش شود..حرفاي دوستم تو گوشم زنگ ميزد..همه ي اتفاقاي خوب زندگي دست خود آدمه يه روزي ميرسه اين روزات واست خاطره ميشن انقدر دور كه تصورشم نميكني بعد دلت واسه تكرار يه لحظه اش تنگ ميشه اون روز درحاليكه به حال امروزت ميخندي يادم كن و بهم بگو
با خودم فكر كردم هرچقدرم كه بگذره به تجربه هاي سخت و تلخم نخواهم خنديد..من صبوري، مدارا با مردم و خيلي خيلي چيزاي ديگه رو ياد گرفتم انقدر موفقيت تو اين مدت داشتم كه بتونم به خودم اميدوار بشم ولي خنديدن به حال خودم، خنديدن به حال و روز بقيه رو هيچ وقت، هيچ زماني و تحت هيچ شرايطي نه ميخوام و نه ميتونم ياد بگيرم!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل فدایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:14

صفحه بندی